الفبا ؛
با تمام 33 حرفش
و دهخدا ؛
با تمام واژگان فرهنگ لغتش ،
عاجزند از کمی
کمک به من
برای وصف چشمان
تو
باید ؛
زبانی نو
اختراع کنم...
هيچ شباهتي ندارم
به مولانا
من ...
هيچ شباهتي هم ندارد
اين خراب آباد
به قونيه...
اما
در ذهن ِ
به غايت انتزاعي ِ من
تو
شمس ِ مجسمي ...
پس بيا
زنده كن
مرده بودنم را...
نه
لیلایی مکن
در این دیار
فرشته ی غریبه...
کنیزکان زر خرید ِ
مجنونانند
در این شهر طاعون زده
لیلی یان
باری
بیا
کمی حوایی کن
برای خاطر آدم
تا
رانده شویم
از بهشت ِغیرانتفاعی آنان...
مسدود بود ،
به خاطر کولاک و طوفان
همه ی جاده خاکی هایِ منتهی
به شهر چشمانت ،
ولی من ،
با عزمی استوار
پا در راه چشمانت
گذاشتم
و اینک ؛
مدفونم
در زیر بهمن سنگین ِ
نگاهت...!
تلاطم موج ها ،
ظلمات شب ،
و تنهايي مرگبار ساحل ؛
همه در غايت نگاه دريايي تو
متجسم بود ،
و من ؛
چه خوش خيالانه در سوداي گشايشي ،
بي وقفه
به سوي پنجره ي چشمانت ؛
سنگ پرتاب
مي
كر
دم...!
بیکاری ؛
فاجعه ی عظیمی ست
برای من !
ازین روست که غرق تردیدم
برای پرسیدن ِ
بزرگترین پرسش
زندگی ام
آری ؛
از جواب ؛
"نه ِ " تو
که بیکار می کند مرا
وحشت دارم ،
خاتون فرشته ها ؛
دوست داشتن ِ تو
مقدس ترین کار ِدنیاست ...
باج
داده بودم ؛
ديروزهاي بهشتي را
به امروزهاي جهنمي...
از اين روست
كه در برزخ ام!
هي ي ي ي
ونوس باشكوه من
از اين قرار بود
داستان فلاكت ام...
در بارگاه
باشكوه چشمانت ،
بسته بود
به رويم همه درها !
باري ؛
باب توبه ي
فراموش كردنت،
هرگز!
از اين رو ؛
مي آزرد دلم
دلت را
با فراموش نكردنت !
اينك اما ،
نستوه است
توبه ام
همچو توبه ي مريم مجدليه
به دست مسيح ،
پس اي سرچشمه ي
الهام دفترهاي
خط خطي
ب
د
ر
و
دددد...
دروغ است
هيچ جاذبه اي ندارد
زمين !
جاذبه چشمان
توووووووو
سيب ها را به زمين
مي كشاند ،
حواي من
تمام جاذبه ها را
در چشمانت
احتكار
كرده اي !
و بهانه هاي بني اسرائيلي ات
آغازگر انتفاضه يست
در درونم ،
نه نه ،
نترس !
هيچ سنگي به سويت
پرت نمي كند
كودك [فلسطيني] درونم
اما ؛
مواظب باش ،
اين روزها
بوي انتحار مي دهم...!

